شیوانا در زمینی مشغول کاشتن نهال بود. یکی از اهالی دهکده نزد او آمد و با حالتی هراسان و بیمناک به شیوانا نزدیک شد و به آهستگی گفت: «استاد رازی دارم که باید بر زبان آورم؛ میخواهم آن را برای شما بگویم. فقط باید قول بدهید که آن راز را به شخص دیگری نگویید و همین جا آن را فراموش کنید»
شیوانا به چشمان مرد خیره شد و گفت: مطمئن باش به محض اینکه پایم به مدرسه باز شود راز تو را برای همه خواهم گفت.
مرد متعجب و حیرت زده پرسید: برای چه استاد؟ شما چه دشمنی با من دارید؟ من گمان میکردم شیوانا رازدارترین مرد این دیار است و شما میگویید که تا شب صبر نخواهید کرد و راز من را نزد همگان بر ملا میکنید؟
شیوانا گفت: بله؛ چون وقتی تو نتوانی راز خودت را در سینه نگه داری، چطور انتظار داری که دیگران راز تو را که متعلق به خودشان نیست در دل نگه دارند و افشا نکنند. اگر راز تو واقعاً راز است پس آن را در دل خود نگه دار و به هیچ کس برای گفتن آن اعتماد نکن. من به تو میگویم که برای نگهداری رازت، از تو محکمتر نیستم و تا شب نشده راز تو را افشا خواهم کرد و به همین دلیل برو و شخص دیگری را برای نگاهداری راز پنهانی خودت پیدا کن. پس چه کسی را میتوانی در تمام دنیا بهتر و راز نگهدارتر از خداوند پیدا کنی؟ برو و با او دردودل کن همانا که او بهترین است
No comments:
Post a Comment